تبليغاتX
باغ بارون زده
باغ بارون زده
اجتماعی,فرهنگی,ادبی,...
یادی از شاملو ...

|+| نوشته شده توسط سمیه در چهارشنبه هشتم خرداد 1387 ساعت 19:43 |

عقل است و دل...

كاش ميتوانستم دنيايم را رها کنم ،که با رها کردن آن به آن خواهم رسيد. اما افسوس که توان آن در من نيست و قدرتی عظيم می طلبد که در خود نمی بينم...............

مرا ديوانه ميسازد آن جنگ عقل و دل، مرا ويرانه ميسازد، مرا عبد مي كند، مرا آباد و مرا...
دل من هم می خواهد عاشقی باشم بی آن که آن عشق عاشق من باشد و فقط بداند که عاشقش هستم
خودخواهی بزرگيست ،اما لذتی نيز خاص خود دارد .......

به کدامين سو ميدوم و از پی چه، تنی که ميرود در گوری خاموش و فراق از هرعشقی.....
اما اين روحست که می گويند: عاشقانه پر ميکشد به بالا و مي رود تا به وصالش برسد......................
می گفت اهلی بايد کرد ،اهل بايد باشد تا اهلی شود........
بايد خرقه را رها ساخت و به چرخ در آمد تا بگويند ديوانه است ديوانه ...

عاشقی يا شب زنده دار؟؟؟؟؟؟؟.......
عاشق شب زنده دار است و شب زنده دار عاشق.....
حکايت اين دو نيز از هم فارق نيست

 

 

 

|+| نوشته شده توسط سمیه در چهارشنبه هشتم خرداد 1387 ساعت 18:15 |

شیشه زندگی
استاد کلاس فلسفه در مقابل شاگردان،ایستاده بود و چند چیز در مقابلش روی میز قرار داشت.وقتی کلاس شروع شد،او بدون اینکه حرفی بزند،یک شیشه بزرگ و خالی را برداشت و آن را با توپ های کوچک پر کرد و بعد از شاگردان پرسید:"آیا به نظر شما شیشه پر شده است؟"
شاگردان گفتند:"پر شده است."
سپس استاد،یک جعبه سنگریزه درآورد و آنها را داخل شیشه ریخت و آهسته تکان داد.سنگریزه ها در فضای خالی میان توپ ها قرار گرفتند.بار دیگر از شاگردان پرسید:"آیا به نظر شما شیشه پر شده است؟"
شاگردان گفتند:"پر شده است."
سپس استاد،یک جعبه شن درآورد و آنها راهم توی شیشه ریخت.البته شن ها همه
فضای خالی را پر کردند.بار دیگراز شاگردان پرسید:"آیا به نظر شما شیشه پر شده است؟"
شاگردان گفتند:"بله"
سپس استاد،فنجان قهوه ای را از زیر میز درآورد و آن را در شیشه ریخت و در نتیجه
فضای خالی میان شن ها هم پر شد.
شاگردان خندیدند. سپس استاد گفت:"حالا از شما می خواهم این شیشه را مانند زندگی خودتان بدانید.توپ های کوچک،موضوع های مهم زندگی شما هستند مانند: سلامتی ، خانواده ، فرزندان ، دوستان و...موضوع هایی که اگر همه چیز های دیگر از
بین بروند و فقط آنها بمانند،هنوز زندگیتان پر است.
سنگریزه ها موضوع های مهم دیگری هستند،کار،خانه و اتومیبل تان.
شن ها موضوع های کم اهمیت تر بعدی هستند،اگر اول شن ها را داخل شیشه
بریزید ، دیگر جایی برای سنگریزه ها و توپ ها باقی نمی ماند...

|+| نوشته شده توسط سمیه در دوشنبه ششم خرداد 1387 ساعت 23:54 |

الهی

الهی، این سوزما امروز دردآمیز است، نه طاقت به سر بردن ونه جای گریز است، این چه تیغ است که چنین است، نه جای آرام و نه روی پرهیز است.

|+| نوشته شده توسط سمیه در سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387 ساعت 18:7 |

لب تشنه

آب شرمنده ایثار علمدار تو شد...

       که چرا تشنه از او این همه بی باک گذشت

بود لب تشنه لبهای تو صد رودفرات

       رود ، بی تاب ، کنار تو، عطشناک گذشت...

 

 

ایام سوگواری مولا بر عاشقان تسلیت ...

|+| نوشته شده توسط سمیه در جمعه بیست و یکم دی 1386 ساعت 23:49 |

نه عادلانه و نه زیبا...

 نه عادلانه و نه زیبا بود جهان

    پیش از آنکه ما به صحنه بیائیم،

    به عدل دست نیافته اندیشیدیم و

    زیبائی در وجود آمد.

 

 

|+| نوشته شده توسط سمیه در شنبه هجدهم آذر 1385 ساعت 22:21 |

کوله بار

انسان،ازدورترین سرزمین خیال می آید،

                با کوله باری از حقیقت.

بی آن که خود بخواهد،

این کوله بار تنها دستاورد اوست،

                      از این سفر.

 

 

 

 

|+| نوشته شده توسط سمیه در شنبه هجدهم آذر 1385 ساعت 17:18 |

شهر
شهر"

از روی قله نگاهش می کنم

زیباست

شکوهش را به نمایش گذاشته است

تمام موجودیتش را

تنها از روی قله می توان

هویت پلیدش را

در پس پرده رفاه

                  به سخره گرفت

نام و صورتش:

              تمدن ـ این دردانه بشریت را ـ

به نمایش گذاشته است.

از دور نگاهش میکنم

                    چون رسوا شدگان گوئی

         آهسته اعتراف میکند

صدایش که خود ثمره اندیشه است

                    اندیشه را سخت آزار می دهد

و  نورش

             که روزگاری پرچم دار ظلمت ستیزی بود

اکنون

     از این بالا

دشمن دیرینه اش را

               در پس خویش پنهان نموده است.

|+| نوشته شده توسط سمیه در سه شنبه هجدهم مهر 1385 ساعت 23:8 |